سرد و گرم
یا هو

روزى اخوان ثالث گفته بود : " هوا بس ناجوانمردانه سرد است " اما امروز من مى گویم : هوا بس ناجوانمردانه گرم است ! هر دو ناجوانمردانه اند ، اما این گرم و آن سرد ... بگذریم از هوا ، قصه ى دم گرم ما و روى سرد شماست که هر چه مى کنیم کارگر نمى افتد !
امروز با دو غزل جدید آمده ام که امیدوارم بخوانید و اشکال بگیرید .
و اما غزل اول با نام غمگسار !

غم بى شمار هست و یکى غمگسار نیست
از بین شاهدان یکى چون تو یار نیست
چون در کنار من بنشینى چه جاى جبر
چشم انتظار روى تو را اختیار نیست
گاهى اگر به من بنمایى کرشمه اى
دانى جز انتظار توام هیچ کار نیست
این عاشقان بى سر و پا را بیا ببین
فردا قرار دارد و دل بى قرار نیست
با من سخن بگو که به آخر رسیده ام
آن جا که راه هست و یکى شهسوار نیست
باور نمى کنم ز صبا شکوه هاى دوست
هیچ اختلاف بین من و آن نگار نیست

و غزل دوم با نام افسون زمان !

از عشق تو گفتیم و جهان در خون شد
عقرب به قمر رفت و زمان افسون شد
مسکین به درت آمد و حاجت بگرفت
دیوانه ى عشقت به جهان قارون شد
چون حرف الف قامت جان بر پا بود
در کار غمت خمید و همچون نون شد
دریاى مصیبت که در او غرقه شدم
خورشید تواش گرفت و چون هامون شد
در کار جهان چه جست و جو ها کردند
آن جا برسیدند که چون بى چون شد
لیلى که به عشق او جهان مجنون بود
چشمان تو را
بدید و خود مجنون شد
آن یار که بودم نگران منتظرش
آمد به برم محفل ما گلگون شد