جمعه 27 اردیبهشت ماه سال 1387
کهنه اما نو

به نام آن که جان را فکرت آموخت

دوستان عزیز سلام ! امروز با چند شعر نو آمده ام ، اما نه چندان نو ! اشعار قدیمی است که از وبلاگ سابق به اینجا منتقل می کنم !

 

جام ها

جام ها پی در پی
هم چو روزی که شبش پایان است
همه خالی گشتند
باقی راه چه خواهم کردن ؟
عمر بی باده به سر خواهد شد ؟
روز بی نور چه سان خواهد بود ؟
جام بی باده همانست که روز
آری ، نگارا گر چنینت رسم با ماست
حیف باشد ، نام معشوقی اگر بر خویش بگذاری
اندکی رحم آر بر من 
ور نه امشب سیل اشکم می کند از جا
بی دل می برد ای وای
اگر ما را نمی خواهی ، دلم را باز گردان
می روم تنها و سرگردان ، به سوی دیگری ، اما نگارا
رسم بهتر کن
جفا با خویش کمتر کن ، که من خویش توام ، با خویشوندان این چنین دلسرد نتوان بود .

 

کابوس آخر

در این کابوس آخر کشته خواهم شد
نه مرگی سوزناک و دلخراش و پر ز اندوه
کمی شیرین ، به رنگ صورتی ، با طعم خوبی یادگار لحظه های شاد دوران گذشته
که ما را می دهد پیغامی از آینده ای بهتر
جهانی گردتر زین نامسطح ارض پر از دره های پوچ
که پایی گر نهی پیش از پس اندک
دیگرت فکری نباید بود در سر
نه سر ماند و نه پایم
آسمان پایین تر و پایین تر آمد
آخرک بگرفت جایم
اندکی بالا نشین ، شرمت نمی آید ، عقابی یا غرابی ، آسمانا
جای انسانها بسی تنگ است
کارم مانده با معشوقم و لنگ است
ای کابوس
بگذارم ، که بنوازم ، همینم آخرین آواز و آهنگ است
دگر این آسمان هم سخت بی رنگ است
میان ذهن ما و این ردیف و قافیه جنگ است
ای کابوس
بگذارم ، تو را با ما چه کار
از خویش بیزارم
مگر نشنیده ای از مردمان
من مارم و پونست آزارم
 
 
پرتگاه
پرتگاهی است بلند ، آخرش ناپیدا ، من هم از یار جدا
ناگهان پا لغزید ، داد و بیداد کجایی ای یار ؟
لحظه ای صبر دگر جایز نیست
زود خود را برسان
دستهایم بندند ، به سر شاخه ی خشکی ، که اگر ثانیه ای دیر کنی می شکند
آری می شکند ، و مرا می برد از دورترین نقطه به تو، تا به جایی که در آن
دور هم دورتر است
و هزاران سال است ، که کسی ، رهگذری ، مش سفری ، پا به شنهای سفید یم چشم تر من ننهاده
دست هایم را بگیر
بر خطاهامان از لطف و کرم خرده مگیر
دست هایم را بگیر
دست هایم را بگیر
 
 
جشن
مهر و ماه و فلک و دختر ماه دم بخت
همه آماده ی جشنند ولی کو داماد
سخن از جشن عروسی است
زمین داماد است
دیر کرده است ولی منتظرم در راه است
چهره اش پیدا شد از پس مهر ، جعبه ای شیرینی و یکی دسته گل سرخ به دستش آمد
دختر ماه چو ماه است ولی !
پدرش مهر کمی ناراضی است ، چهره ی خویش بر افروخته تا سوزاند ، همه گلهای زمین ، و هر آن چیز در اوست ، همه عشق زمین
ماه لبخندی زد ، مهر شرمنده شد از روی زمین
آخر قصه ی ما وصلت آن دو است همین
آخرش جشن شروع شد و زمین
دختر ماه در آغوش گرفت و جهان آغازید
مهر بوسید رخ دختر خویش
وای شوری برپاست
خواهی او را ؟ آری
آخر کار فلک نیز اینجاست
 
معشوق
آی معشوق مرا دزیده اند
مانده ام بی یار و یاور من ، تک و تنها
که می خواهد دهد پاسخ سوالم را ؟
خداوندا تو می خواهی ، جوابی در خور فهمم هم اینک هست در دستت ؟
اگر داری بگو مشتاق مشتاقم !
سخن خوش باشد از یاران شنیدن
و یا آنکس که از یارم شنیدست
بگو ، با من بگو ، شاید تو خود بردی
تو عشقی خود
تو را حاجت به اینها نیست
چه کم می گرددت گر باز گردانی مرا معشوق ؟
ولی شاید تو هم در چین زلف خویش در بندی !
تو خود معشوقی و عاشق
و شاید هم خود عشقی
خداوندی و در بندی ؟
چنین اندیشه ها در ذهن ما دائم به جولان است
که شاید عشق ما خود عاشق معشوق عشق دیگری باشد
اگر ذهنم پریشان است
ضمیرم را تو روشن کن
همه حدس و گمان پر کرده ابعاد حجیم ذهن ما را
تو از جنس کدامی ؟ امن یا حدس
چنین گفتم تو در دامی ، نمی دانم که را رامی
خدای دیگری شاید شما را هست ارباب !
ولی ارباب آن دیگر که باشد ؟
و یا ارباب آخر کیست جانا ؟
 
 
نیمه شب
نیمی از شب بگذشت
و تو پیدا نشدی
و شکستم در خود ، دل سنگت این کرد
خرده های من غمگین به تو دارند نیاز
که به مهرت همه اجزای وجودم سر هم بند کنی
بند زلفت این است
هر که در گیر تو شد ، قیدها را برکند
قیدهای من بیچاره کدامند ؟ بگو
بگو ! به تو از محتاج تر از خویشتنم
تو بگو ، تا همه بند ز پا برفکنم
قفل زندان عدم درشکنم
من گل این چمنم ، تو بگو کو چمنم ؟ کو چمنم ؟
تو بگو ، تو بگو ، تو بگو
 
 
سیل اشک
سیل اشکم چو روان گردد از آینه ی چشم
می برد آب شما را
به هر آن جا که نباشد
نشانی
ز من سوخته پیکر
ای عزیزان
چاره ای نیست مرا
شکوه گر من نکنم
چشم کند ، گوش کند ، پوست کند
از محبت شده ام خالی و از عشق تهی
هم چو آن جام تهی
ور بود مهر ندانم که خریدار کجاست
ور خریدار بود
ره بازار ندانم به کجاست
ای عزیزان
بنمایید به من چاره ی این درد گران
آسمانم به زمین داد و
زمینم به شما
و شما باز فرستاده مرا تا به کجا
نه نشانی ، نه امیدی
که مه مهر ببینم رخ یاران
 
  
زرد خزان
سخن از سبزی نیست
رنگ شادابی و دل گرمی و امید بهار
نیمه ی دوم سال است کنون
من خوشم !
با همه ی زردی برگان خزان
خش خش موحششان ، سمفونی خاطره هاست
زیر پای پسرک
خرد می گردد سرد
هم چو زن می ماند
و شراب
لخت می گرداند انسان را
زرد خزان
 
 
آدمک
با من مجنگ
آدمک چوبی نحیف
من خود تو را برای پاسبانی شبهای تار کردم راست
مریز عشوه برایم !
تارت زمن ، پودت ز من ، بود و نبودت ز من !
پا در زمین به که دشنام می دهی !
این جان من است آدمک
که تو اش ذره ذره بر باد می دهی
کو خوشه های گندم من ؟
کو دانه های امیدی که کاشتم ؟
تنها جواب او :
من نیز آدمم !
 
 
آدم برفی 
آدم برفی
سفیدی همه چیزش
پایش برف
شکم برفی
خوراکش برفک و سرما
فراوان می خورد شلاق باد و می شود فربه
سرودش را ز رعد آسمان بشنو
سکوتش روشنی بخش است
می کند بیدار
خواب این جهان را
سیاهش در دل شبها نهان است
سفیدی در سیاهی و سیاهی در سفیدی می شود پنهان
او شاد است
ولی دشنام خورشیدش رسد آخر
گشاید بند از بندش
آدم برفی
آخرش آب است
روان می گردد و ناگاه می بیند که مهتاب است
سراسر عالمش خواب است
برای ابر گشتن سخت بی تاب است
آدم برفی نایاب است
 
 
 
صفحه
عرض از برابرم گذشت
و به طول این امید نیست
در امتداد سایه ی این روز می روم
اما
پایان ندارد این راه پر پیچ و خم
طولست و عرض
همه ی تار و پود من
از اشتقاق ثانیه ها ارتفاع خویش را
در مبدا نگاه تو حد می زنم
تنها نگاه تو در صفحه آشناست
این صفحه نیست همه اش آشنایی است
 

 

جمعه 20 اردیبهشت ماه سال 1387
مطلع

به نام خدا

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت دوستان عزیز ! من ع - ح ( جوان ) از امروز اشعار خودم رو در این وبلاگ پست می کنم ! شعرهای قبلی رو هم به تدریج از وبلاگ قبلی به اینجا منتقل می کنم ! امیدوارم که مفید باشد !

و اما در این پست تمام غزل های پیشین را یک جا می آورم !

 

بعد از سعدی

بعد سعدی شعر گفتن شد تمام

قصه ی عشقت ولیکن نا تمام

حافظ آمد بنده ی پیر مغان

مهر پایان زد بر اقسام کلام

شد نظامی شاعر بزم و سرور

کرد شمشیر سخن را در نیام

مولوی بر تخت جان و دل نشست

عارفان را طریقت شد امام

مرغ را در سی روایت کرد او

شیخ عطار و حدیث جام و کام

طاهر عریان ز زهر هجر گفت

زان رخ خوش صورت ناخوش مرام

بنده هم بر سهم خود خواهم نمود

زان رخ بد سیرت صاحب زمام

 

وجه سودا

صورتی از این جهان از کاگل است

هرکه در آن بنگرد بس جاهل است

غرقه ام من اندرین دریای ژرف

آنکه منعم می کند بر ساحل است

گر نمی یابم تو را معذور دار

بین ما صد وجه سودا حائل است

ملک دنیا را اگر بخشی به من

می روم آنجا که عقلم مایل است

خونبها باشد ، رهایم کن ، برو 

من نگویم با کسی که او قاتل است

چون هزارت پیش چشمم گشته یک

این ندانم نکته حق یا باطل است

خود کرم داری ولی عدلت کجاست

کشورم را دست آن ده که عادل است

 

جبر و اختیار

ما نه مختاریم و نی در جبر گیر
ما همه شاهیم و با هم در مسیر
تا که یک باشیم و از حد نگذریم
جملگی سلطان و هر یک چون وزیر
آن وزیر از عقل خود ره می برد
رای آخر باشد آن شاه شیر
این نه جبر است ای پسر غافل مباش
کار خود می کن مشو در غم اسیر
در فراق از هجر شه یکدم مشین
دائما در جست و جو باش ای خبیر
هین برو آخر به جانان می رسی
رهنما باشد هم او هم دستگیر
در رهش چون زهد کردن نیست نیک
هر چه سلطانت بداد ای دل بگیر

 

به یادت

به یادت من امشب خرابم خرابم
بجویم وصالت نخوابم نخوابم
ز دردت کلامی نگویم به کس من
به سویت چو آهو شتابم شتابم
ز چشمان من اشک ببارد چو باران
ولی هم چو خورشید بتابم بتابم
به اندیشه کردن نشد کار ما راست
ولی گویدم دوست بیایم بیایم
فرستاده ام من هزاران به سویت
نیامد جوابم نیامد جوابم
شدم من به سویت به یک لحظه رویت
ببینم دگر من شرابم شرابم
مرا دیگر از خود نباشد نشانی
زدی تیر عشقت به جانم به جانم

 

شهره ی شهر

به زلفت می کنی هر دم خرابم

دلا هجرت کی آخر می شود کم

ولی من کم شدن دردت نخواهم

چه کم دارد ز شادی بر من این غم

مرا کردی به عشقت شهره ی شهر

که دیگر آبرویی هم ندارم

فراقت نزد ما دردی عزیزست

ولی من در پیت جویم وصالم

بگویندم که جویای که هستی

جوابم باشد این حب الجمالم

به هنگامی که پرسندم سوالی

مرا عشق تو شد تنها مثالم

نهادندم به تنهایی در این راه

دو سالی رفت و من در این خیالم

 

خوشتر است

روز ما بی روی یاران خوشتر است

این زمین بی باد و باران خوشتر است

نامشان هم می کند ناخوش مرا

کوه من بی چشمه ساران خوشتر است

چون تداوم نیست در این دوستی

می نبینم روی هجران خوشتر است

می کند مرگم دم آخر هلاک

دیر و زودش می کنم جان خوشتر است

ناگهان آمد مرا محبوب و رفت

گفتمش ناخوانده مهمان خوشتر است

گفتمش قربان کنم حور پری

آنچنان کن لیکن انسان خوشتر است

گر ندارم من تخلص باک نیست

بی نشان و نام زین سان خوشتر است

 

چیز دگر

بی پا و سر کردی مرا

از ره به در کردی مرا

گفتم که دریا می شوم

چیزی دگر کردی مرا

از عقل و تقوا دم زدی

دیوانه تر کردی مرا

من پیش از این خندان بدم

خونین جگر کردی مرا

صد بال و پر بر هم زدی

بی بال و پر کردی مرا

بودی نهان از چشم من

از خود خبر کردی مرا

در قحطی وصلت بدم

یکباره تر کردی مرا

 

شمع شب افروز

شمع شب افروز ما روشنی روی توست

منزل چشمان ما گوشه ی ابروی توست

زیر و زبر کرده ای خاطر مجموع ما

وحدت و ایمان ما غمزه ی جادوی توست

جان و دلم برده ای ، خون دلم خورده ای

این نکنی چون کنی ؟ بنده کشی خوب توست

دل شده بیت الحزن ، این همه سنگم مزن

مهر و وفا پیشه کن ، مقصد ما کوی توست

دانه ی دامت چه بود ، کاین همه داری اسیر

کوره ی سوزان عشق سرخی گیسوی توست

دلشدگان در پیت سر به هوا میروند

ره بنما چاهشان ظلمت نه توی توست

طاقت ما شد تمام ، رفت به پایان کلام

میهن ما را بده آن چه ترازوی توست

 

رفیقان بلا

ما رفیقان بلا بوده و هستیم همه

باده از روز ازل خورده و مستیم همه

توبه کردیم که دیگر نخوریم آن می لعل

در هوای رخ ساقی بشکستیم همه

حلقه گشتیم چو ماران به در خانه ی دوست

رمز مفتاح تو دیدیم و بجستیم همه

دین و دل برده ای از ما به چپاول ای دوست

بی دل و دین چه سبکبال و نترسیم همه

قفل زندان عدم بود به جان و دل ما

جان به جان تو سپردیم و برستیم همه

در جفای تو وفاییست زیاد از سر ما

فارغ از جور و جفای تو چه پستیم همه

دولتی بخش به ایران و به ویرانه ی ما

تا ببینی که سزاوار چه هستیم همه

 

حرم یار

مستانه به گرد حرم یار بگردید

از هجر رخش در پی دیدار بگردید

شب تا سحرم این دل بیمار نخفتست

از بهر طبیبم همه بازار بگردید

هر گل که بکاری ز پیش خار بر آید

اندر طلب آن گل بی خار بگردید

بی ساز و نوایت سخنم هیچ نیارزد

تا زخمه زند هم چو شب تار بگردید

تنها سخن از حاکم این شهر شنیدم

ای دولتیان در طلب کار بگردید

از جمع بزرگان ادب باز یکی رفت

ماییم و شهیدی ز غمش زار بگردید

این قافله را قافله سالار خدایست

بی وحشت از آن رهزن عیار بگردید

 

غم عشق

من به باران غم عشق تو عادت کردم

خام عشقت شدم و ترک سلامت کردم

سایه را زلف سیاه تو به من داد نشان

سایه را سرمه ی چشمان سیاهت کردم

گر چه هرگز به همه عمر نکردی گنهی

جان خود را تبه از بار گناهت کردم

هر دلی یک دو سه روزی به دل ما دل بست

قلب خود دادم و احساس سخاوت کردم

مذهبت عاشقی و کار تو خون ریختن است

و اندرین مذهب رندانه عبادت کردم

تا ابد دل نگرانم سخن خاموشم

نشنوی پی نبری این که سلامت کردم

بعد از آن بوسه که آخر نرساندی به لبم

لب گزیدم به مه از مهر شکایت کردم

 

آیا شود ؟

آیا شود آن روزی کز دوست سلام آید ؟

مسکین بنوازد شه آن ماه به بام آید

ساقی تو چه خوش بویی همچون گل شب بویی

شب بویم اگر بویی بویت به مشام آید

جامی بده ما را چند ای ساقی پا در بند 

تا زان قدحت ما را صد جام به کام آید

گفتم غزلی سازم در آن به تو پردازم

بی سازش و پردازش هر لحظه کلام آید

بی وصل تو ای جانا من باده نمی خواهم

آن باده ی انگوری در هجر حرام آید

زان باده ی گلگونت هر پخته شود خامی

این کهنه غلامت را مگذار که خام آید

می نالم و می گویم این زمزمه را با خود

کی می شود آن روزی کان ماه تمام آید

 

درد جدایی

بمیر ای عشق با درد جدایی

که غیر از خود نداری آشنایی

نهان از دیدگانی آشکارا

نپرسندت تو را آخر کجایی

تو را درماندگی در این قفس چیست

بپر زین جا اگر مرغ هوایی

بباید رفتن از زندان عالم

بمیر ار داری اندر دل صفایی

به من بنما نگارا روی خود را

مرا خواهی اگر روزی رهایی

به رقص و شعر و آوازش بخوانم

ولی از او نمی آید نوایی

یکی پر زد به سوی آسمان ها

چرا باید مرا باشد عزایی

 

معبد جان

تو را درون معبد جان می پرستمت

بیا به سوی جان که نهان می پرستمت

به صبح و شام بریزم از این چشمه خون دل

بدون احتساب زمان می پرستمت

کجای این جهان ز پیت جست و جو کنم

تو را جدا ز جا و مکان می پرستمت

خیال چشم مست توام بی قرار کند

دلم بشد چو دل شدگان می پرستمت

بهار عشق من به سر آمد خزان رسید

به هر بهار چو فصل خزان می پرستمت

بکشتیم و دم نزدم خنجری دگر

بزن به جان من پس از آن می پرستمت

اگر ز عالم غیبم خبر نبودی هیچ

تویی تمام جهان به همان می پرستمت

 

بهر دوا

دلبرا جان مرا تا به کجا می بری

هدهدم هم چو صبا تا به سبا می بری

درد ما هیچ طبیبی نشناسد هیهات

دانمت درد مرا بهر دوا می بری

مست بویت همگانند و تو مدهوش خودی

هوش از این سر برود چون دل ما می بری

گاه گاهی اگرم یاد بیاری در دل

دین و ایمان مرا پاک ز جا می بری

ساعتی گر به کنارم بنشینی ای دوست

وعده را نیک وفا کن که مرا می بری

زیر شمشیر غمت رقص کنان می آیم

حافظ این گفت و به رقصم به سما می بری

می بری کس نتواند که بگوید تو را

دلبرا جان من است این تو چرا می بری

 

شمع محفل

تو جاودانه می شوی در این جهان بی کران

پر از ترانه می شوی کمی برای من بخوان

از آن زمان که رفته ای ز خاطرم نرفته ای

خودت اگر نیامدی مرا ز خاطرت مران

هزار بار گفتمت که شمع انجمن مشو

تو شمع محفل منی فقط کنار من بمان

سخن نگویمت دگر که دانیم مرا نظر

نظر به سوی من بکن نهان ز چشم دیگران

کنون خطاب من تویی که پیش رو نشسته ای

تنعم از بهار بر که رو کند به ما خزان

مهار عقل خویش را به دست دیگران مده

ز قهر سوی آشتی خر مراد خود بران

که قهر من ز آشتی هزار بار بهتر است

هر آن چه را که من کنم صواب راه خود مدان

به هر مثلثی اگر نه گوش سر توان شدن

در این سه گوش منتظم چه فرق می کند سران

اگر چه عشق دلبرم مرا نموده بی نشان

نشان من ز من شنو شدم یه عشق او جوان

 

ای نگارا

گاهی مرا برانی گاهی کنی مدارا

گاهی کناره گیری گاهی شوی کنارا

هیچت نمی شود کم ای یار پاکدامن

گاهی اگر بپرسی این بینوا گدا را

در اندرونت ای جان باشد بسی تناقض

رویت بهار بستان قلبت چو سنگ خارا

تنها شراب ساقی دردم دوا نماید

پس یک سبو بیاور داروی درد ما را

نادیت یا عزیزی ارجو لترحمینی

هر دم به سوی خویشت می خوانم ای نگارا

تا دل به دامت افتاد گفتم شدی شکارم

اما ندانم اکنون چون من شدم شکارا

صندوق ما ندارد گنجایش عدالت

بی شهریار دانا بی دولت مدارا